تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید


و خداوند عشق را آفرید

فریاد سکوت

 

 

چقدر سخت است وقتي جواني را ميبيني که کهنه ترين لباس تو را بر تن دارد و آن بهترين لباس اوست.

چقدر دردناک است وقتي مادري را ميبيني که خراب ترين ميوه خانه تو در سبد اوست و آن بهترين ميوه مهماني اش است.

چقدر سوزناک است خنده دختر بچه اي براي عروسک کهنه در دستش و آن منفور ترين عروسک دختر توست.

چقدر اَسَفناک است دستان بيرون از چادر دختري که سياهيش بخاطر چنگ بر لباسان مردمي است که آن لباسان براي شبهاي گناه من و توست.

چقدر سنگين است درد شرم پدري براي خريد کفش پسرش که اين درد بخاطر غفلت من و توست.

چقدر آسان ميخندند مردمي که شاديشان بدليل کار و تلاش بچه ايست که زباله هاي خانه من و تو را جمع ميکند.

 
چقدر سخت است دل کسي که غذايش را با ولع در مقابل کيسه به دوشي که روزها و شايد هفته ها است که غذاي گرم از گلويش پايين نرفته.

چه ساده اند آدماني که براي رفاه خود و به خيال درس و پول هزينه ها ميکنند و به فرنگ ميروند و کودکي بخاطر هزينه جراحي پدر شب و روز آجر به دوش ميکشد.


چه بي­رحمند سياستمداراني که نازدانه هايشان در بهترين ماشينها ميان کوچه هاي پايتختهاي اروپا ميچرخند و استعدادهاي ما براي ادامه تحصيل شب کار ميکند و روز درس ميخواند.

چقدر زياد است تمثيل از بد و چه کم اند خوبان، چه مشهورند بي دينان و چه گمنامند رهپويان، چه بسيارند دزدان و چه اندک قانعان.

 وقتي تو خيابون قدم ميزنم و مرد جووني رو ميبينم که با چهره معصومش، داره جورابش رو کنار جوب آب ميشوره، دلم آتيش ميگيره.

وقتي با اصرار خانواده مجبور ميشم کفش و لباس نو بخرم، در حالي که هنوز قبلي ها قابل استفاده اند و تو خيابون، زير بارون يه جوون ديگه که گاهي هم سن و سال منه داره با کفش پاره قدم ميزنه، فقط خودم رو نفرين ميکنم.

وقتي شب عيد دست همه مردم شيريني ميبينم و تو تاريکي شب يه پسر 14 ساله داره از لاي زباله ها دنبال يه چيز کهنه ميگرده، به غفلت خودم لعنت ميفرستم.

وقتي ميبينم بچه اي به پدرش فحش ميده بابت اينکه اون روز به جاي ده هزار تومن، نه هزار تومن پول تو جيبي گرفته و مردي بعد از يک روز جون کندن فقط 3000 هزار تومن تونسته براي خودش و زنش و 2 تا بچه کسب کنه، دوست دارم آب بشم و برم تو زمين.

خدايا ما را از خواب غفلت نجات ده که آتش درونم را ديدم.

خدايا خود پرستي را از ما دور کن که در روشني روزت تو را گم کرده ايم.

خدايا وقتي نميتوانم حرف دلم را با دوستانم رک بگويم، تاسف ميخورم، خودت آگاهشان کن.

خدايا مگذار نفسم چراگاه شيطان شود، اگر چنين است جانم بستان که بار گناهم از اين سنگين تر

 

نشود .

 

 

با تشكر از وبلاگ http://www.arshia90.blogfa.com 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386| ساعت 19:28| توسط dokhtare paeez| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست