تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید


و خداوند عشق را آفرید

فریاد سکوت

امشب شب تولدم اما نمي دونم چرا اينقد دلم گرفته ، شايد اين واسه اولين بار باشه كه حرفاي دل خودمو مي زارم تو وبلاگ شايد...!!!

 

امشب هواي دل جه طوفانيست

دلم امشب پر حرف است پر از درد و پر از آه است 

دلم امشب؟نميدانم چرا اين بغض سنگين را شكست ؟

نمي دانم شايد شكوه اي باشد از عاشقترين عاشقان

مي دانم نبايد...مي دانم نبايد

اما...

دلم ديگر توان ديدن غم را درون ديده ها

كه قطره قطره آب مي شوند را ندارد

دلم امشب نالان است و ميزند فرياد:

 

خدايا ...!!!

مگر امشب تو نشنيدي صداي آه دل كه مي خواند با عشق و تمنا نام تو را...؟؟؟

مگر امشب نديدي اشكهاي خون آلود چشم عاشقان ...؟؟؟

مگر امشب نديدي دستهاي پر نياز و التماس خستگان ...؟؟؟

خدايا...!!!

مگر شاهد بر اين دنياي پاك عاشقي نيستي ...؟؟؟

مگر آتش اين حس مقدس را خود درون سينه ها نيافروختي...؟؟؟

مگر شعله هاي آتش عشق با گرماي وجود تو جان نمي گيرد...؟؟؟

پس چرا...؟؟؟

چرا اندوه و غم...؟؟؟

چرا درياي اشك و كوه غم...؟؟؟

 

 

گله اي نيست از اين سختيهاي شيرينت

چقدرسخت و چقدر زيباست تحمل اين درد

پروردگارا!خودت آتش صبر را همچون عشق در دلها روشن كن و با وجودت آن را هر لحظه افروخته تر كن.

پروردگارا! دستاني را که عاشقانه براي تو بلند شده اند نا اميد مگردان و قدمهايي را که مشتاقانه راهي ديار عبادت تو شده اند مأيوس مساز و دل هايي را که به تسبيح و ثناي تو روشن شده اند جاودانه گردان و ما را ياري فرما تا وجود تيره و تارمان را در زلال و ياد نام تو جلا بخشيم...

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385| ساعت 16:14| توسط dokhtare paeez| |

خوابيده بودم ؛
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم

و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم

. به هر روزي كه نگاه مي كردم ،

در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي جاي پاي من و يكي جاي پاي خدا

. جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم

. خاطرات خوب ، خاطرات بد ،

زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم .
اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم

همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند

. روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .
با ناراحتي به خدا گفتم :

 

                                                               

 

چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها

، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد

. لبخندي زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود

. در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .
من به قول خود وفا كردم ،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نكردم ،
حتي براي لحظه اي ،
آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ،

وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم !!!»

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385| ساعت 18:28| توسط dokhtare paeez| |

قشنگ كوچك
گفت : كسي دوستم ندارد

. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟

تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
خدا هيچ نگفت.
گفت: به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است.

چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را كثيف مي كنم.

آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.
خدا هيچ نگفت.
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.

مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
خدا گفت : چرا مال تو هم هست.
دوست داشتن يك گل‚

دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست.

اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.

 


 

دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.زيرا كه هنوز مؤمن نيست.

زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است.

و من زيبايم. و چشم هاي مؤمن جز زيبا نميبينند.

زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست.

آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.


 


قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385| ساعت 14:30| توسط dokhtare paeez| |

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت

تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت.

خدا سكوت كرد.

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت.

خدا سكوت كرد.

آسمان و زمين را به هم ريخت.

خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد

خدا سكوت كرد

. كفر گفت و سجاده دور انداخت.

خدا سكوت كرد.

دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد.

 

خدا سكوتش را شكست و گفت:

 

 

 عزيزم،

اما يك روز ديگر هم رفت.

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.

تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند

، گويي هزار سال زيسته است و

آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد

. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد.

اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود.

مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد...

بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم،

نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد.

زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد.

چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود،

مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد

، مقامي را به دست نياورد، اما ....


اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد،

روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد

، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و

به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و

براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.

 

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد.

لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد،

اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385| ساعت 16:34| توسط dokhtare paeez| |

بوی غربت می دهم اما غریبه نیستم
گر چه می دانم که عمری در غریبی زیستم
مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام
!!! تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم ... ؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385| ساعت 21:31| توسط dokhtare paeez| |

كاشكه يه روز با همديگه سوار قايق مي شديم
دور از نگاه ادما هر دومون عاشق مي شديم
كاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا مي گرفت
گلاي سرخ دلمون كاش بوي دريا مي گرفت
كاش تو هواي عاشقي ليلي و مجنون مي شديم
باد كه تو دريا مي وزيد ما هم پريشون مي شديم
كاش كه يه ماهي قشنگ براي ما فال مي گرفت
برامون از فرشته ها امانتي بال مي گرفت
با بال اون فرشته ها تو آسمون پر مي زديم
به شهر بي ستاره ها به آرومي سر مي زديم
شب كه مي شد امانت فرشته ها رو مي داديم
چشمامونو مي بستيم و به ياد هم مي افتاديم
كاشكه تو درياي قشنگ خواب شقايق مي ديديم
خواب دو تا مسافر و عشق و يه قاشق مي ديدم
كاشكه مي شد نيمه شب با همديگه دعا كنيم
خداي آسمونا رو با يك زبون صدا كنيم
بگيم خداي مهربون ما رو از هم جدا نكن
هرگز به عشق ديگري ما رو مبتلا نكن
كاش مقصد قايق ما يه جاي دور و ساده بود
كه عكس ماه مهربون رو پنجره اش افتاده بود
كاش اونجا هيچ كسي نبود
يه وقتي با تو دوست بشه
تو نازنين من بودي مثل حالا تا هميشه
كاشكه به جز من هيچ كسي اين قدر زياد دوست نداشت
يا كه دلت عشق منو اول عشقاش مي گذاشت
كاش یه پرنده بودي و من واسه تودونه بودم
شك ندارم اون موقع هم اين جوري ديوونه بودم
كاش تو ضريح عشق تو يه روز كبوتر مي شدم
يه بار نگاه مي كردي و اون موقع پر پر مي شدم
كاش گره دستامونو اين سرنوشت وا نمي كرد
كاش هيچ كدوم از ما دو تا هيچ دوستي پيدا نمي كرد
كاش كه مي شد جدايي رو يه جايي پنهون بكنيم
خاراي زرد غصه رو از ريشه ويرون بكنيم
كاش كه با هم يه جا بريم كه آدماش آبي باشن
شباش مثه تو قصه ها زلال و مهتابي باشن
كاشكه يه روز من و تو رو تو دريا تنها بذارن
تو قايق آرزوها يه روز مارو جا بذارن
اون وقت با لطف ماهيا دريا رو جارو بزنيم
بسوي شهر آرزو بريم و پارو بزنيم
بريم يه جا كه آدماش بر سر هم داد نزنن
به خاطر يه بادبادك بچه ها فرياد نزنن
بريم يه جا كه دلها رو با يك اشاره نشكنن
بچه ها توي بازيشون به قمريا سنگ نزنن
جايي كه ما بايد بريم پشت در زندگيه
عادت مردمش فقط عشقه و آشفتگيه
چشمامونو مي بنديم و با هم ديگه مي ريم سفر
يادت باشه اينجا هوا غرق يه دلواپسيه
اما از اينجا كه بريم فقط گل اطلسيه

نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385| ساعت 11:43| توسط dokhtare paeez| |

امروز دلی گرفت
و
روزگاری پژمرد
سکوتی به انتها رسید
و من تنها
با کاغذی در دست
و خودکاری که جوهرش رو به پایان است
مینویسم برای اشک هایی که میریزد
مینویسم برای دلی که میسوزد
مینویسم...
که چرا احترام سایه گون شد
مینویسم تا روزی که غم دل پایان پذیرد
مینویسم...با اشک هایم
با گونه های خیسو دستهای پر نیازم
گاهی دل میگیرد
وقتی گرفت ناله ی دل مینویسد
... سردم از آدم های فانی
گذشتم از وحشت یک رنگی
خدایا من غریبم...در دل شب های دلتنگی
سردم ولی گرم سختی ها
خود دردم
ولی پر از صدای لبخند ها
خدایا ..؟؟؟
درد دل را جز تو کس نداند
گذشتم من از این دنیا
فقط تو دانی ..؟؟؟ که دلی شکسته شد
خدایا....؟؟؟گر احساسم غریب است
صدای تو فریبنده
مرا دریاب
که جانی نمانده
پرنده ی آشیان کرده ی دلم
خیلی وقته که مرده
ولی این تاب رفتن است که مرا دیوانه میکند
امروز؟؟؟بغضی گریه کرد
برای دل خود شبنمی چکید
اشک هایش لایقش نبود....
اما همه ی دردش بود...


نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385| ساعت 14:58| توسط dokhtare paeez| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست