و خداوند عشق را آفرید
فریاد سکوت
صبح دميد چه شبي بود و چه فرخنده شبي آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد كودك قلب من اين قصه ي شاد از لبان تو شنيد : ”زندگي رويا نيست زندگي زيبايي ست مي توان مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت با دیدگانی گریان شانه هایی خسته و دستانی لرزان آمدنت را به انتظار نشسته ام باشد تا به یاری شانه های مهربانت خیل خستگیهایم را زمین بگذارم ..
صدایم شکست فریادم مرد سینه ام شکافت عشقم سوخت زندگیم مرد آه من خندید خنده ام گریست ...!!! مهرم پر ز خشم آهی کشید و چون پرستو پرید لحظه ای که او را دید صدای ملکوت را شنید دل باز هم آهی کشید دختری صبر را خرید پسری عشق را درید در نامردی زمانه باز مردی شد پدید دخترک هرچه کشید هر غمی که دید طعم عشقی بود که پسرک چشید در حرف سین به میم اتصال جیم به سین ها در پی میم آمد پدید باز هم سین اینبار به ها چسبید دو تا الف برای هردو قد کشید آخر هم دال درد الف را فهمید باز هم کسی این دو را ندید آه مجنون و بعد لیلی چه کشید
و باز هم کودکانه ترین امید...؟؟؟ مرگ من روزی فرا خواهد رسید: دربهاي روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریا و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید : روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزهای دیگر سایه ای ز امروزها ٬دیروزها !!! دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمر های سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می ارم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یکسو می روند پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفتر های من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من ٬ با یاد من بیگانه ای در بر آئینه می ماند به جای تار موئی ٬ نقش دستی ٬ شانه ای می رهم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان می شود می شتابد از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند بچشم راهها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک ! بی تو ٬ دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک بعد ها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ...!!!! کاش ! قلبم درد تنهايي نداشت سينه ام هرگز پريشاني نداشت کاش! برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش! مي شد راه سخت عشق را بي خط پيمود و قرباني نداشت...؟؟؟ کسانی که مسئول مرگ من هستین دوست دارم وقت مردنم چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار از این دنیا رفتم دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند دست خالی از این دنیا رفتم مرا در تابوت سیاه بگذارید تا همه بدانند هرچه سیاه بختی بود من کشیدم قالب یخی بر سر مزارم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید به جای یارم یر سر مزارم آب شود زیرا می دانم او از مرگ من نیز با خبر نخواهد شد . هفت نصيحت مولانا: • گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود) • باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد) • اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب) • وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) • متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) • بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا ) • اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه) در تنهاييم وا مگذاري اين عشق بي زبان را
کاش چون پاییز بودم....کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم .... برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد ...!!! آفتاب دیدگانم سرد می شد... آسمان سینه ام پر درد می شد...!!! ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد ... اشکهایم همچو باران ...؟؟؟ دامنم را رنگ می زد...!!! وه..... چه زیبا بود اگر پاییز بودم ....!!!! وحشی و پر شورو رنگ آمیز بودم ....!!! شاعری در چشم من می خواند .... شعری آسمانی ، در کنارم قلب عاشق شعله می زد ... در شرار آتش دردی نهانی نغمه من.... ؟؟؟ همچو آوای نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دلهای شکسته ... پیش رویم....؟؟؟ چهره تلخ زمستان جوانی... پشت سر....؟؟؟ آشو ب تابستان عشقی ناگهانی... سینه ام....؟؟؟ منزلگه اندوه و درد و بد گمانی ... کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز بودم...!!! 



بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


















![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


كه
در يك زندگي , در يك بودن
زندگي را به دست مرگ بخشيده ام
آه در دلم به سكوت نشسته
وفريادم
زير شلاق سايه ها شكسته
كوير بي تاب تنم در تمناي
دستان تو ميسوزد
با من بمان
حتي به اندازه يك لحظه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


نشسته ايم بر روي قاليچه هاي به نام جواني ....؟؟؟
مي تازيم و گرد و خاك مي كنيم ....
زمين زير پايمان است و اسير يك بازي مي شويم
سرا پا شور، بر و باخت را مي شناسیم...
آشناييم باشور . .. جرايم با غم ، يا در غرور...
با حرفي به اسم غرور ، ديواري را پشت سر نهادن بلند نمي بينيم
چيزي در ماست كه روز و شب آرام نداريم...!!!
چيزي از جنس جستجو...!!!
چيزي مثل خيال يك آرزو

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |



